سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
شب نوشته های احسان کرمی

شب نوشته های احسان کرمی


خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

53 :: کل بازدیدها :: 2
24756

::8 بازدید امروز ::
3

:: موضوعات وبلاگ ::


:: اوقات شرعی ::

:: لینک به وبلاگ ::

شب نوشته های احسان کرمی

:: دوستان من ::

<



:: اشتراک در خبرنامه ::

 

:: موسیقی وبلاگ ::

:: مطالب بایگانی شده ::

بهار 1385 [8]


20/2/85 :: 11:2 صبح


قد بلند به نظر می امد لاغر اندام و استخوانی


صورتی جذاب و بشاش داشت


موهایی سیاه و مجعدش رو به سمت بالا شونه کرده بود


و با چشمان درشت و سیاهش به دختری که در ان طرف مکتب بود


خیره شده بود


بیکباره یک دل نه صد دل عاشق ان دختر شده بود


دخترک اصلا حواسش به پسر غصه ما نبود


و دلش پی خوش گزرانی های خودش بود


پسر غصه ما دلش رو به دریا زد و رفت


در کنار دختر و به او گفت


(چه مکنی ای زیبای خفته در این ابادی)


 


به زبون امروزی یعنی


 


سلام چه خبرا


 


چند نفری که در آن اطراف بودند


وقتی فهمیدند که منظور پسر از زیبای خفته


کدوم دختره بوده به سرعت از ان مکان


هجرت کردند و به سمت دست به اب راهی دیاری در دور دست شدند


 


اما پسر قصه ما حرکت آن ها را دلیل بر حسادت دانست


و باز رو به دخترک کرد و


گفت :


(شیرین تمامی غصه های من ایا حاضری با من به عروسی داخل شی)


به زبون امروزی یعنی


میای با هم نامزد کنیم


دخترک با ناز و عشوه فراوان دامن گل گلی خود رو تکانی شدید داد و گفت :


( به قیافه بزک کرده من نگاه نکن


من که با سرخ آب     گونه هایم رو


گیرمیز


همون


( قرمز خودمون )


کردم در باطنم  دختری پاک از نژاد اصیل هستم


از نژاد


دختر آقای پتیول


 


چند نفری که هم در آن اطراف باقی مانده بودند


بعد از شنیدن صحبت های دختر


راهی شدند تا به دوستان خود در دیار دور دست بپیوندند


 


 


و دخترک باز ادامه داد


که ای جوان


(شنیده هایی از دور دست و نزدیک شنیده ام)


که تو به مهمانی های اخر شب دختر افراسیاب در دیار ایروان میروی


و در انجا از قرص های نعنایی ممد عطار با (دز) بالا استفاده میکنی


و یک بار هم شده که خواستی کلید ویلای کنیز صقرا دختر رمال باشی افراسیاب را بگیری ودر انجا جشنی به منظور


خوشگزارنی برپا کنی


با چایی زعفرونی و قرص نعنا و کمی گلپر


 


پسرک کف کرده بود


که چگونه ممکن است کسی در باره او چنین صحبتی کرده باشد


چون او تا امروز


نه تتون مصرف کرده بود نه تنباکو


(حتی از نوع پیپ صلح سرخ پوست ها )


(تازه اون یک بار هم که فقط هوس کرد


 بکشه تنباکو به دستور میرزای شیرازی


 تحریم شد اینم بی خیال شد )


نه قرص نعنا خورده بود


و نه به مهمانی دختر افراسیاب رفته بود


 


پسرک برافروخت و گفت که چنین و چنان نیست


که شنیدی


.......................


پاورقی :


(عارف غزنوی بدها در کتاب خود اعلام کرد


دخترک نه چیزی دیده بوده ونه چیزی شنیده بوده)


 


دخترک گفت قبول ولی به چند شرط


 


زبان اصلی :


اولا که بدلیل اینکه مادروم مریض مره مو باید خونه رو نگه دروم


و فقط روزای که مکتب میوم تور مبینوم


ودر روزای دگه مو خینمونوم


 


.......................


پاورقی :


 عارف قزوینی لهجه دختر را در این چند سطر به مشهدی مالیده شده با کاشمری نسبت داد


اما هنوز اطلا عات دقیقی در دست نیست


 


به زبون امروزی یعنی اینکه


 


من روزهای دیگه با دوست پسرم (پسر کلب حسن قصاب)


میرم بیرون


و روزهایم که میام اینجا مجبورم بیام سر کلاسام


حالا تو رو هم میبینیم


دیگه چی کار کنیم


 


در این میان یکی از پاسبونای مکتب به نام برادر


اومد و گفت شما چه نصبتی باهم دارید


پسرک گفت :


هم مکتبی


 


مرد که اسمش برادر بود


کارت مکتب پسرک را گرفت و گفت اگه تکرار بشه


به سر پاسبان نامه میدیم


بعد یه چاپار میفرستیم در خونتون به خدمت پدرت


(و در اخر هم در گوش پسرک گفت یه وقت خر نشی ها)


 


پسرک که مثل پینو کیو در سرزمین بازیها خر شده بود


فقط خندید


و گفت از این به بعد بجای مکتب میریم بیرون


 و ازاون به بعد تمام وقتش را در کنار چراغ پی سوز


می گذراند و به این فکر میکردد چه کند تا در آن روزی که با دخترک بیرون میروند به آنها خوش بگذرد


 


و آنها بیرون رفتند


 سوار بر شتر


به دشت و جنگل زدند


به خیابان ولیعصر


میدان تجریش


کوی ونک


 


و


...


سینما


کافی شاپ


رستوران


کوه


البته خود کوه


نه پشت کوه


......


در این فاصله پسرک تمامی کلاس های مکتب خود را می پیچوند


تمامی کلاسهایی که دخترک در آن روز در مکتب نبود


و بجای اینکه به مکتب برود


در خانه می نشست و فکر ازدواج میکرد و خوابهای رنگی میدید


در همین حال که پسرک کلاسهایش را بخاطر نبود دخترک می پیچوند


دخترک همراه با پسر کلب حسن قصاب به خوش گزرانی می پرداخت


پسرک هم که به خیال خودش دخترک در خانه است و دارد از مادر پیر و بیمارش نگهداری میکند هر روز بعد از نماز دست به دعا بر میداشت


و برای سلامتی تمامی نوادگان دختر آقای پتیول دعا میکرد


و در این کار اینقدر پا فشاری کرد و به کلاس نرفت که


سر مکتب دار او را حذف نمود


پسرک بجای اینکه ناراحت شود بیشتر خوشحال شود


و با خود گفت وقت بیشتری برای انجام پروژه های دخترک دارم


پسرک در خانه مینشست و تکالیف دخترک را انجام می داد


و


دخترک میرفت بیرون دنبال خوشگذرانی


روزه ها و ماهها


 به همین شکل  سپری شدند


و در این فاصله کسانی که برای رفع حاجت به سرزمین دور رفته بودن


به دیار خویش باز گشتند


انها وقتی پسرک را دیدند که با دخترک همراه است


با خود گفتند


زبان اصلی :


(هه یره ها بیه یه کاره کنم که ای پسره از دست مره ها


بیه همه خی هم جمع برم و جریانو به ای یره بگم که بدونه


چه خبرایی پسره سادیه ایه که نمدونه چه خبره)


 


به زبون امروزی یعنی اینکه


 


بابا همگی بیاد جمع شیم بریم این جریانو به این بنده خدا بگیم


که این دختره به درد این نمی خوره


مخصوصا" برای ازدواج


 


 


و یه روز که پسره داشت در حیاط مکتب به دور خود آفتاب بالانس میزد دوستانش او را به طعام خوری مکتب بردند


و همگی او را دوره کردند


و طی 2 ساعت تمامی جریانو به پسرک گفتند


پسرک که نزدیک بود تگری بزند


حرف هیچ کدومو باور نکرد


و با خود گفت حسود هرگز نیاسود


اما دوستان پسر اصرار داشتند که این دختره


اتوماتیک میزنه


 


.......................


پاورقی :


 


اتو ماتیک


از دو بخش تشکیل شده که


اتو   و ماتیک


که


اتو


یعنی سوار اسب این و اون میشه


و ماتیک


به این معناست که قبل از سوار شدن ماتیک میزنه


 


البته بعدها که نام ماتیک به روژ تقیر پیدا کرد


 


این کلمه به اختصار اتو نامیده شد


 


 


 


 


 


ولی  پسره باور نکرد


و دوستانش برایش دلیل تصویری آوردند


یکی از دوستان که پسرک خیلی او را دوست می داشت


به نام بوری (پسرک اورا بوربورینگ مینامید)


لب به سخن گشود و چنین


 گفت :


چند روز پیش که دخترک رو دیدم که سوار اسب یک نفر دیگر شد


 


همه گفتند : نه نه نه


 


اول گفتم شاید اسب مسافر کش است


اما بعد دیدم نه نه نه


 


همه گفتند : وای وای


 


چون رفتار دخترک با اسب سوار حتی از رفتار من با نامزدم


در زیر درخت هلو بدتر بود


 


همه گفتند : نه نه نه


 


بوربورینگ چنین ادامه داد


من تا مدتی آنها را تقیب کردم و حتی شماره اسب را یاداشت کردم


می خواستم آنها را تعقیب کنم تا جایی بروند


و بعد آتشی درست کنم و برایت با دود پیقام بفرستم


تا بیای و ببینی


اما


بیشتر که درنگ کردم


گفتم


شاید بیایی با دیدن این صحنه ها که من دیدم


مخت تاب بردارد


و با قمه ای   تیزی ای    چاقویی   پتکی   گرزی    چماقی


کار دست خودت بدی


بوربورینگ اشکهایش را پاک کرد و چنین ادامه داد


 


 


آنچه شرط عقل بود


با تو گفتم


خواه از سخنم پند بگیر


خواه ملال


 


 


و به همراه بقیه از طعام خوری مکتب خارج شدند


اما


پسرک انجا ماند


حتی شب هم انجا ماند


الان سالهاست که پسرک انجاست


الان سالهاست که هرکس وارد طعام خوری


میشود


پایش را بروی تکه های قلبی می گزارد


که زمانی پاک ترین قلب دنیا بود


 


 


 


.......................


 


پاورقی :


عارف تبریزی در کتاب خود پایان


 ماجرا را جور دیگر روایت میکند


و میگوید


 


 


 


 


 


که پسرک تمامی جریان را به دخترک گفت


و دخترک بسیار ناراحت شد و به جون تمامی اعضای خانواده آقای پتیول قسم یاد کرد که چنین نیست و بعد به جان خود پسرک بارها * نیز قسم یاد کرد


و بلند فریاد زد من راست میگم چرا حرفم رو باور نمیکنی


 


 


چند نفری که بعد از قضای حاجت از دیار دور دست


به دیار خود باز میگشتند


بعد از شنیدن فریاد دختر


 سر اشتر های * خود را به سمت دیار دور دست کج کردند


و باز به سمت آن دیار راهی شدند


و تا امروز دیگر دیده نشده اند


 


اما دخترک وقتی دید همه چیز لو رفته اعتراف به بخشی از جنایت هولناک خود کرد


که خیلی بدتر از اون چیزی بود که پسر شنیده بود